![]() |
محمد عظیم بخشی |
بهار آمد و باغ مرا بهاری نیست
به باغ باد خزان دیده روزگاری نیست
به عمر خویش ندیدم بهار با آیین
دلی به همره گل بشکفد به موسم گل
مرا که شور جوانی و وحشت پیری
بسا که فصل گل و بلبل آمد و طی شد
برای یک دل پر درد و خیل بی دردان
ز روزگار و زمانه غمی دگر دارم
نسیم صبح به اشک شبانه ام خندید
هنوز دیده ی گریان به سوی در دارم
شبی نشد که نبینم سحر و حیرانم
ز الفتی که من این گونه با سحر دارم
گذشت عمر به بی حاصلی ولی اکنون
امید میوه من از باغ بی ثمر دارم
اگر چه ابر سیه چهره ی ترا پوشید
ولی شکایت هجران من از قمر دارم
بیا ببین که به غم خانه ی دل خونم
چسان غمی زغمی باز تازه تر دارم
غم تو یاس سفیدم زدل نخواهد رفت
که تا ز داغ تو صد زخم بر جگر دارم
از ان تو درد مرا جان گدازتر بینی
ز بس به سینه (رها)آه بی اثر دارم
+++++++++
من آن مرغم که دارم ماتم بی آشیانی را
به دل دارم چوکوهی غصه ی بی همزبانی را
کجایی آشنای دل که احوالم نمی پرسی؟
نمی فهمد کسی جز تو زبان بی زبانی را
چه شبها سوختم چون شمع وآهی برنشد ازدل
نیامد صبح امیدی که بینم کامرانی را
ازاین آهسته سوزیهای تد ریجی دلم خون شد
تو گر داری به کف هر شب شراب ارغوانی را
ازاین عزلت نشینیها نشد جزخون دل حاصل
مگرآوا رگی سازد به کامم زندگا نی را
به بی نام ونشانی گشته ام آوازه ی شهرم
خدایا ده نشان من توکوی بی نشانی را
منم آن د ربد ر کزهرد ری رفتم جفا دیدم
ند یدم ازکسی حتی زخود من مهربانی را
بسی گفتند از شور جوانی دیگران اما
نبویید م گلی ازباغ پرشور جوانی را
«رها»پیرانه سر داری هوای وصل مه رویان
ازان می بینمت د ر سینه صد داغ نهانی را
گرفتارم نمودی روزی و کردی فراموشم
نهادی باری از عشقی گران زان روز بر دوشم
بیا یک روز صبحم را ببین در خواب و بیداری
بخوان در دفتر صبحم تو تکلیف شب دوشم
نسیم موجی از دریای آغوشت به جانم خورد
حبابی بر سر موجم وعمری خانه بر دوشم
به دوشم می کشیدم در جوانی بار عشقت را
کنون پیرانه سر دارم غم عشقت در آغوشم
مرا عشقت بهاری بود و قدرش می رود بالا
بسان سال عمر من که با یک سکه نفروشم
گر از بازار سکه دست من کوتاه چون عمراست
هر از گاهی زجام عشق تو یک جرعه می نوشم
برای گرم وسرد روزگاران دیده ای چون من
چه فرق است ار لباس عافیت یا آخرت پوشم؟
(رها) آهی ندارد تا کند با ناله ای سودا
ببین در گوشه ی فقرم چو خُمّ ِ باده می جوشم
پا به جایی می برد ما را در این ره سر به جایی
عقل آخر بین به جایی عشق افسون گر به جایی
چون حبابی روی موجم تا در این طوفان هستی
ساحلم جایی برد ا مواج هم خود سر به جایی
چون غباری در بیابان مانده در دست نسیمم
لحظه ای جایم برد یک لحظه ی دیگر به جایی
مانده ام خاکستری در یک اجاق سرد خاموش
گه مرا بستر به جایی ،گه مرا بستر به جایی
جمع مشتاقان پریشان می شود خواهی نخواهی
عاقبت دل می رود جایی ترا،دلبر به جایی
ای «رها»با چشم دل بنگر تماشا گاه هستی
تا که بینی سر به جایی می رود ،افسر به جایی
گرفتارم نمودی روزی و کردی فراموشم
نهادی باری از عشقی گران زان روز بر دوشم
بیا یک روز صبحم را ببین در خواب و بیداری
بخوان در دفتر صبحم تو تکلیف شب دوشم
نسیم موجی از دریای آغوشت به جانم خورد
حبابی بر سر موجم وعمری خانه بر دوشم
به دوشم می کشیدم در جوانی بار عشقت را
کنون پیرانه سر دارم غم عشقت در آغوشم
مرا عشقت بهاری بود و قدرش می رود بالا
بسان سال عمر من که با یک سکه نفروشم
گر از بازار سکه دست من کوتاه چون عمراست
هر از گاهی زجام عشق تو یک جرعه می نوشم
برای گرم وسرد روزگاران دیده ای چون من
چه فرق است ار لباس عافیت یا آخرت پوشم؟
(رها) آهی ندارد تا کند با ناله ای سودا
ببین در گوشه ی فقرم چو خُمّ ِ باده می جوشم

پدر بزرگم زنده یاد اسدالله بیک مالکی دایی گلم اقای مسعود مالکی
ومادر بزرگم زنده یاد آ غا بیگم نخعی
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩٠ - فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand


سلام دوستان وهمراهان
اين هم يه عكس از آخرين مسافرتم




